بی قراری

نگاشت های ذهنی پر دغدغه!!!

بی قراری

نگاشت های ذهنی پر دغدغه!!!

هیچ اگر سایه پذیرد،منم آن سایه هیچ...

۱۹ مطلب با موضوع «دل نگاشت» ثبت شده است

بیا برای یک بار هم ک شده هم سفر خیال های من باش.

فکر کن یکی از روز ها ی پاییز،دیوار های شهر خسته ات کنند.دوست داشته باشی برای چند لحظه هم ک شده عقلت را در چمدانی بگذاری و درش را قفل کنی.کودکانه قدم برداری.بدون چرتکه.

بدون منفعت طلبی.بدون حساب و کتاب.

تو باشی و یک احساس ناب...

نفس نفس زنان  دور باغچه ی مادربزرگ بدوی.بایستی،دستانت را باز کنی و دور خودت بچرخی و لذت ببری از فرم دامن چین چین و گل گلی ات ک شبیه لباس عروس شده است...

مرغابی بادی ات را برداری و راهی حوض گوشه ی حیاطش کنی...

بابیلچه ات وسط باغچه جوی آب و حوض و پل بسازی...

اصلا چ حالی داشت گیج شدن موقع پوشیدن کفش.این ک کدام برای پای راستت است و کدام برای چپ...

چ لحظه ی لذت بخشی بود وقتی چرخ های کمکی دوچرخه را باز میکردیم و یادمیگرفتیم مثل آدم بزرگ ها دوچرخه سواری کنیم.

حسرت بزرگ شدن...

ادای آدم بزرگ ها را در آوردن...

مثل آدم بزرگ ها غذا خوردن

مثل آدم بزرگ ها صحبت کردن

مثل آدم بزرگ ها از خیابان رد شدن

مثل آدم بزرگ ها بغض را قورت دادن و محکم بودن...

اگر میدانستم بزرگ شدن یعنی اینقدر عقلانی زندگی کردن،کودکی ام را با حسرت نمیگذراندم.

دلم حوصله ی هیچ فلسفه و منطقی را ندارد.خسته است از هرچه مکتب و تفکر است.

خسته است از سیاست بازی ها.خسته است از چند رنگی ها.

دلم قصه میخواهد...

دلم میخواهد او آهسته آهسته قصه بگوید و من آهسته آهسته بگریم این بغض چند ساله را.




  • مهدیه میرزایی

کافیست باور کنی ک هر لحظه ی بودنت در دستان مولاییست ارحم الراحمین.

تصور معنای ارحم الراحمین خیلی برایم شیرین است...

مهربان ترین ِ مهربانان...

وقتی باور کنی ک با تمام اختیاراتی ک داری،یک جاهایی بی اختیار و در بندی،

یک جاهایی تغییر واقعیت ها از اراده و دستان تو خارج است،

دیگر هیچ اتفاقی برایت تلخ نخواهد بود...

این بی اختیاری را وقتی کنار عبد بودن بگذاری،

وقتی کنار جمله ی " تو فقط آمده ای که برای محبوبت دلبری کنی و لاغیر ! "بگذاری،

دیگر معنای زندگی برایت تغییر میکند...

میدانم سخت است...

سخت است دویدن و نرسیدن،

سخت است قدم زدن بر روی دل.سخت است دست و پازدن بیهوده...

اما این همه سختی،

گاهی آنچنان لذت بخش میشود ک با هیچ چیز دیگری قابل قیاس نیست...

تصور معنای ارحم الراحمین خیلی برایم شیرین است...

تصور کن کسی ک نهایت مهربانی و عشق است،

میخواهد بزرگت کند،میخواهد خراب کند همه ی دیوار هایی را ک باهمکاری شیطان و نفست ب دور خودت کشیده ای

میخواهد بتراشد زنگارهای قلبت را میخواهد زلال کند وجودت را...

این زلال شدن،هزینه میخواهد،

این همه زیبایی صبر و تحمل میخواهد...

این سختی ها فقط یک معنا دارد...

آن هم اینکه محبوب ارحم الراحمینت رهایت نکرده است...

یعنی هنوز هم دوستت دارد.یعنی هنوز هم هوایت را دارد.

امتحانت میکند ک بفهمی کوچکی ات را..

بفهمی ضعف هایت را...

أحَسِبَ النَّاسُ أنْ یُتْرَکُوا أنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لا یُفْتَنُونَ * َلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ...؛

 مردم گمان نکنند همین که گفتند ایمان آوردیم، ما آنها را رها می‌کنیم و از آنها می‌پذیریم. اینها باید امتحان شوند. پیشینیان را امتحان کردیم، اینها را نیز امتحان خواهیم کرد...   -عنکبوت (29)، 2،3


بفهمی عاشقانه هایت بوی ادعا میدهند...

محبوبت میخواهد ک خسران زده نشوی...

میگفت مثال خسارت،مثال یخ فروشیست ک با تمام سرمایه اش،قالب های یخ را میخرد و روانه ی بازار میشود...

زمان میگذرد،

آفتاب سوزان بر تن یخ ها میتابد و ذوبشان میکند...

و یخ فروش میماند و هیچ...

یخ فروشی ک ن تنها سودی نبرده است،ک همه ی سرمایه اش را بر باد داده است.

والعصر.ان الانسان لفی خسر...



در پس هر امتحان،یک آجر از دیوار ضعف هایت کم میشود...

خوب دقت کن.نکند چند ر.وز بعد دوباره آن آجر را برداری و گوشه ای از وجودت را پر کنی...

اصلا زندگی یعنی همین...

زندگی یعنی مچجموعه ای از دوراهی ها و انتخاب ها.زندگی یعنی محبوبی قادر وتوانا آجر های سست و آلوده ی وجودت را جدا کند و عقیق و الماس و زمرد جایگزین کند...

حواست باشد تو،این میان گول ظاهر سنگ ها و آجر های سیاه را نخوری و فقط بنده ی مولای ارحم الراحمینت باشی، او آنقدر علیم و داناست  ک خوب میدانت کوچه پس کوچه های وجود مخلوقش را...

حواست باشد سر ب هوایی نکنی.گاهی بعضی از سر ب هوایی ها را نمیتوان جبران کرد...

گاهی بعضی از سر ب هوایی ها،ب خون جگر جبران میشوند...

بی قرار!

حواست باشد ب امتحان ها...

حواست باشد ب انتخاب ها...

 

میگفت،اصل عذابی ک آن دنیا جهنمیان میکشند عذاب حسرت است...

حسرت از غافل شدن...

غفلت از آن همه سرمایه برای تشخیص...

تشخیص سنگریزه از مروارید...

تشخیص مس از طلا...

خواست باشد...

حواست باشد...



 

  • مهدیه میرزایی

تعارف ک نداریم

ما بی عُرضه تر از این حرف هاییم!

آنقدر ک،

نفس هایتان نباشد،

خفه میشویم در مسیر رسیدن ب خاک هایی ک قرار است افلاکیمان کنند...

 

هوایمان را ک نداشته باشید،

سر ب هوا میشویم و زمین میخوریم

 

اصلا اگر موقع برنامه ریزی، با پاهای برهنه تان  از میان افکارمان عبور نکنید،

چیزی جز پوچی راهی قلممان نمیشود.

ما میمانیم و کاغذ های سفید دفترمان...

مامیمانیم و پاهای بی جانمان...

 

ماروسیاهیم...

اما هر سال طلائیه برایمان گفته اند:

"بچه ها سید حمید خیلی مهربونه..."


پ ن:

احتمالا از سال 91 باشه

بین فایل ها دیدمش


پ ن2:

ای مهربان به این دل من هم نگاه کن

اوضاع عاشقی مرا، روبراه کن 

طفل چموش نفس مرا زودتربگیر

با ترکه ی محبت خود سربه راه کن


  • مهدیه میرزایی

آنقدر آب و آتش دیده و سر ب هوا رد شده است،

ک حالا فولاد آب دیده ی نفس مسی و سرکشش را نه آب سرد میکند و نه آتش،گرم!

دیگر طلا شدن،رویاییست دست نیافتنی...

کجاست دست کیمیاگرت،

ح س ی ن...



پ ن:

جای آخر آمده،عبد هرجایی...

پ ن2:

مگر نه آنکه از پسر آدم،عهدی ازلی ستانده اند ک حسین(علیه السلام) را از سر خویش،بیشتر دوست داشته باشد؟

  • مهدیه میرزایی
مهم نیست تو چ نقشی بزنی

گِل به همه ی درد هایت گوش میکند و نقش آرامش میزند،

ب سفال دلت...



پ ن:

از کویر آمده ها، بغض سفالی دارند...


پ ن2:دلم لک زده است برای کمی گِل بازی!

مغازه ی همیشگی بسته هایش 28 کیلویی بودند.خورده نمیفروخت!نمیدانست 28 کیلو گِل،آدم را از زندگی باز میکند!




  • مهدیه میرزایی

"هــــــوالـــحـق"



https://encrypted-tbn2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcQ49Nqp3CkFf8_32EsozlUoI-OujuuzDl5A6M3BatZBqboKl2YQ




همیشه با خودم میگفتم " ازدواج چیزی را عوض نمیکد.همین الان خودت را درست کن!"



اما عوض شد!
ازدواج نعمت بزرگی ک تو را میرساند ب عمق معنای "لِّتَسْکُنُوا إِلَیْهَا"


اتفاقی ک با همه ی سختی ها و پستی و بلندی هایش مسیر صخره ای و طوفانی بندگی ( ک پر است از ترس سقوط و نگرانی ویرانی) را تبدیل میکند ب یک صخره نوردی دونفره ک  اگرچه سخت است،اگرچه درد دارد اما شیرینی لحظه هایش تو را میبرد ب روزهایی از جنس نشاط کودکی و شوق و ذوق بازی کردن در خانه ای ک با پشتی و متکا برای خودت میساختی!
 ب آشپزی کردن های با ذوق و ظرافتت در دیگ های پلاستیکی و چند سانتی و با دقت شعله ی اجاق گاز پلاستیکی را پایین کشیدن و پذیرایی با محبتت از مهمان های خیالی!



اتفاقی ک تمام بهانه ها را از تو میگیرد برای از نو شروع کردن و دویدن در جاده ی رشد !
انگار یک خظبه ی ساده آمده است ب جستجو در بند بند وجودت و پیدا کرده است نداشته هایت را،انگار کسی آمده است و ذره ب ذره کتاب حجیم بودنت را ورق زده و صفحات خالی اش را با خطی خوش برایت نوشته! و چه کسیست ک نداند تا وقتی بودنت کامل نباشد،بندگی ات هم کامل نیست و اینجاست ک میشود"اذا تزوج الرجل احرز نصف دینه"


اتفاقی ک نیمه ای از تو را وارد زندگی ات کرده است و هویت پر از خالی ات را ترمیم کرده است.
نیمه ای ک حالا دیگر شده جبران همه ی نداشته هایت!
اتفاقی ک حالا ب تو فهمانده چرا پیامبر مهربانی فرموده اند "در اسلام هیچ بنایی نزد خدا دوست داشتنی تر از بنای ازدواج نیست"
ب راستی ک مولای ارحم الراحمینمان بهترین ها را برای بندگانش میخواهد.



  • مهدیه میرزایی


فرار میکنم از جمعیت ب این امید ک تنها بروم کنارش.

کسی سنگ قبر را بغل کرده است

هنوز ننشسته ام،صدای هق هق گریه اش بلند میشود...

معلوم است دلتنگی امانش را بریده.

همه ب سمت صدا هجوم می اورند و فاتحه میخوانند.

حس انحصار طلبی ام میگوید کاش همه بروند...

او فقط چمران من است...

دلم سکوت میخواهد...

میگویم ب این ها بگو بروند...

جمعیت کم کم پراکنده میشوند و من چقدر منتظر این تنهایی بودم.

من

تو 

و سکوت...


  • مهدیه میرزایی

شبیه دختر بچه ای ک وسط گریه ب یکباره بلند بلند میخندد...

نمیدانم باغم تمام شدن شعبان بسازم و یا باشوق شروع رمضان؟


اللَّهُمَّ إِنْ لَمْ تَکُنْ قَدْ غَفَرْتَ لَنَا فِی مَا مَضَى مِنْ شَعْبَانَ فَاغْفِرْ لَنَا فِیمَا بَقِیَ مِنْه

 خدایا اگر در آن قسمت از ماه شعبان که گذشت،ما را نیامرزیدى در آن قسمت که از این ماه مانده است،بیامرزمان.

  • مهدیه میرزایی

شنیده ای ک میگویند مادرها در وجود فرزندانشان ب دنبال آرزوهای دست نیافته شان میگردند؟

و این روزها 

تو تصویر روزهای آرمانی منی...


ببخش که

بلدی از راه دور محبت کنی،

و بلد نیستم...

رفیق شیک عدالتخواه من...


  • مهدیه میرزایی

همین ک بفهمی تنهابی قرار داستان نیستی،خودش قرار است...


  • مهدیه میرزایی