بی قراری

نگاشت های ذهنی پر دغدغه!!!

بی قراری

نگاشت های ذهنی پر دغدغه!!!

هیچ اگر سایه پذیرد،منم آن سایه هیچ...

۱۲ مطلب با موضوع «خاطره نگاشت» ثبت شده است

15فروردین،شنبه


دوبار هوای غبار آلود شهر....


اینجا هوا برای نفس کشیدن مرا کم است...


  • مهدیه میرزایی


14فروردین،جمعه

مقر مراسم داشت برای ساکنین اطراف 

هرسال این مراسم برگزار میشه.ظاهرا با هدف ایجاد محبت در جهت مراقبت از مقر در ماه هایی ک رفت و آمدی بهش صورت نمیگیره...

مردم محلی با لباسای نو و شوق خاصی وارد میشدن.مقر پر شده بود از بچه های کوچولو و بانمک.وظیفه من خوش امد گویی و تعارف شکلات بود.در حین شکلات دادن ب ملت کلی دوستای با نمک پیدا کردم.

وقت برگشتن زمین پر بود از سربندایی ک ملت از در و دیوار جدا کرده بودن ...

هنوز اثرات جنگ رو میشه دید در اهالی شهرهای مرزی...

سخنرانی ک دعوت کرده بودن کلا عربی سخنرانی کرد.کلا ملت عربی حرف میزدن و کلمات تو ذهنم بهم ریخته بود و ی سوتی بزرگم دادم...

تا ساعت 6کارارو انجام دادیم و درحالی ک توان راه رفتن نداشتم رفتم از بهداری قرص معده گرفتم و راهی شدم.امسال بجز نیش پشه ها معده درد عصبی رو هم از اهواز سوغات آوردم.

سعی میکردم ب این فکر نکنم ک دارم میرم.ب روی خودم نمی آوردم ک قرار نیست مثل هر روز دوباره برگردم...

راهی شدیم ب سمت شهر...


  • مهدیه میرزایی

13فروردین،پنجشنبه:


سمیه خادم شرهانی بود و برگشتنی اومد مقر پیش ما....

از روز اول همگی هوای شرهانی افتاده بود تو سرمون

صبح زود گفتند اماده شید بریم سیزده بدر.یا کانال کمیل.یا طائیه و یا شرهانی...

ی اتوبوس راه انداختن برای خادما و مسئولای مقر...

شوش،فتح المبین و...

بالاخره شرهانی....

از شب هشتم و اون اتفاقات،حس عجیبی ب شرهانی و شهیدگمنامش پیدا کرده بودم.

بچه ها توی اتوبوس خیلی شلوغ کردن.

حس خوبی نبود...

بلند خندیدن دخترای مذهبی و تیکه انداختن ب نامحرم انگار عادی شده....

از اونجایی ک این دوره حوصله حرف زدن نداشتم بیشتر ساکت بودم...

بااین حال خیلی بچه ها رو دوست دارم ....

ساعت 1ونیم شرهانی بودیم و این زیارت تا 3طول کشید.

بی قرار.روضه.حضرت زینب.شهید گمنام.کفن.پیراهن.قمقمه...

روزای اول دوره خاطره این شهید گمنام تکونم داد و امروز زیارتش...

تو راه برگشت راه رو اشتباه اومدیم و خوردیم ب نقطه مرزی و مرزبانا و اجازه ندادن رد شیم.ظاهرا چند ساعت قبلش پادگان حمیدیه چند نفرو خلاص کرده بودن. خلاصه ساعت 6نهار خوردیم...

ملت شعر سرودن در وصف نهار و اجراش کردن!

حاج اقا شیخ بهایی اومد اسم ملت رو نوشت با پیشوند "شهید" و ب خانما ک رسید نوشت 11تا شهید گمنام خدا خوب کرده!:دی

نزدیکای مقر ک رسیدیم یکی از مسئولا پاشد و همه رو شست.کلا جوونای این دوره رو شست...

منم ک دیدم زیادی داره تند میره پاشدم حاجی رو شستم...

درسته بچه ها خیلی اذیت کردن اما روز خوبی بود...



  • مهدیه میرزایی


12فروردین،چهارشنبه:

مسئولین مقر رفته بودن منطقه.

اردوگاه رو نابود کردیم.

از هرچی قایق و تانک و دیوار بود بالا رفتیم.

بچه ها برای حاج همت تولد گرفتن.

پشت سوله ها اتیش درست کردیم و سیب زمینی هایی ک از شوش خریده بودیمو سرخ...

تمام این لحظه های شاد فقط با فکر رفتن و دوری از مقر تلخ میشد...


  • مهدیه میرزایی

11فروردین،سه شنبه:

مقر زنده است.نفس میکشد...

نفس میدهد...

تک تک درختان ،پرچم ها،قایق ها و ساختمان هایش نفس میکشند...

من مهدیه ات را جارو میزنم،

وتو...

من سرویس هایت را میشویم،

وتو...

من زباله های محوطه ات را جمع میکنم،

وتو...

من سوله هایت را مرتب میکنم،

وتو...

کاش زباله های دلم را جمع میکردی و ساکنانش را مرتب...

کاش سیاهی های دلم را میشستی و غبارش را جارو میزدی....

کاش هوای ما را داشتی رفیق...



  • مهدیه میرزایی


10فروردین،دوشنبه:

دهلاویه....


  • مهدیه میرزایی

9فروردین،یکشنبه:

تار های چفیه ات ب پنجره دلم گره خورده است...

نفس کشیدن در اتاقی ک بوی تو را میدهد،دیوانه ام کرده است...

راهی شلمچه شدیم.خاک هایش را در دستم گرفتم ک عهد ببندم.خاکش نبض دارد...

انگار بین انگشتانم دلی میتپید و تکان میخورد....

یادم امد اینجا دلهای زیادی متلاشی شده و ب خاک ها گره خورده اند...



  • مهدیه میرزایی


8فروردین شنبه:

حذف شد....


  • مهدیه میرزایی

7فروردین،جمعه:

گوشه مهدیه از درد ب خود میپیچم...

دارد لحظه هایم حرام میشود...

خواب دیدم دسته جمعی نهج البلاغه میخوانیم.

نهج البلاغه را باز میکنم:

برتو سزاوار است ک باخواسته های دل مخالفت کرده واز دین خود دفاع کنی،هرچندساعتی از عمر تو باقی نمانده باشد.

خدارادر راضی نگه داشتن مردم ب خشم نیاور،زیرا خشنودی خدا جایگزین هرچیزی بوده اما هیچ چیز جایگزین خشنودی خدا نمیشود.

نماز را در وقت خودش بجای آر.نه اینکه در بیکاری زودتر از وقتش بخوانی و به هنگام درگیری وکار ان را تاخیر بیاندازی 

و بدان ک تمام کردار خوبت در گرو نماز است...


  • مهدیه میرزایی

6فروردین،پنجشنبه:

چگونه ممکن است این همه زیبایی در یک مکان خلاصه شود...

اینجا حتی تماشای رقصیدن پرچم هاهم دل را زیر و رو میکند.

باید لحظه هایم را سامان دهم...

باید ب اندازه ی یک سال نفس بکشم...

باید دلم را همینجا #خاک کنم....



  • مهدیه میرزایی