بی قراری

نگاشت های ذهنی پر دغدغه!!!

انحصار


فرار میکنم از جمعیت ب این امید ک تنها بروم کنارش.

کسی سنگ قبر را بغل کرده است

هنوز ننشسته ام،صدای هق هق گریه اش بلند میشود...

معلوم است دلتنگی امانش را بریده.

همه ب سمت صدا هجوم می اورند و فاتحه میخوانند.

حس انحصار طلبی ام میگوید کاش همه بروند...

او فقط چمران من است...

دلم سکوت میخواهد...

میگویم ب این ها بگو بروند...

جمعیت کم کم پراکنده میشوند و من چقدر منتظر این تنهایی بودم.

من

تو 

و سکوت...


۱ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

معرفت شناسی


بعد از یک ساعت و نیم تدریس،موقع استراحت.هرچه اصرار میکنم نمینشیند روی صندلی اش و باحوصله و ایستاده جواب سوالاتم را میدهد.

استاد بااخلاق و عجیب غریب معرفت شناسی...


۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

غاااااز


-بگو غاااز

-قاااز

-حالا بگو قارقار

-قار قار

ریز ریز میخندند...



با حوصله و مهربانی

تجوید نصفه نیمه ای ک بلد است را،

ب دوست جدیدش یاد میدهد.

دخترک شیطون و مودبی ک روی تخت کناری،باکلکسیون عطر و شامپو و لوسیون هایش زندگی میکند...


تجوید را کامل بلدم

اما تا ب حال ب فکرم هم نرسیده است ک ب کسی یاد دهم.




دغدغه ی دین دوسش را دارد

دخترک مهربان و شیک کناری ام ک در نگاه اول،فرنگی ب نظر میرسد...


۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف
درباره من
هیچ اگر سایه پذیرد،منم آن سایه هیچ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان