بی قراری

نگاشت های ذهنی پر دغدغه!!!

من فلسفه ای دارم،یا خالی و یا لبریز...

بیا برای یک بار هم ک شده هم سفر خیال های من باش.

فکر کن یکی از روز ها ی پاییز،دیوار های شهر خسته ات کنند.دوست داشته باشی برای چند لحظه هم ک شده عقلت را در چمدانی بگذاری و درش را قفل کنی.کودکانه قدم برداری.بدون چرتکه.

بدون منفعت طلبی.بدون حساب و کتاب.

تو باشی و یک احساس ناب...

نفس نفس زنان  دور باغچه ی مادربزرگ بدوی.بایستی،دستانت را باز کنی و دور خودت بچرخی و لذت ببری از فرم دامن چین چین و گل گلی ات ک شبیه لباس عروس شده است...

مرغابی بادی ات را برداری و راهی حوض گوشه ی حیاطش کنی...

بابیلچه ات وسط باغچه جوی آب و حوض و پل بسازی...

اصلا چ حالی داشت گیج شدن موقع پوشیدن کفش.این ک کدام برای پای راستت است و کدام برای چپ...

چ لحظه ی لذت بخشی بود وقتی چرخ های کمکی دوچرخه را باز میکردیم و یادمیگرفتیم مثل آدم بزرگ ها دوچرخه سواری کنیم.

حسرت بزرگ شدن...

ادای آدم بزرگ ها را در آوردن...

مثل آدم بزرگ ها غذا خوردن

مثل آدم بزرگ ها صحبت کردن

مثل آدم بزرگ ها از خیابان رد شدن

مثل آدم بزرگ ها بغض را قورت دادن و محکم بودن...

اگر میدانستم بزرگ شدن یعنی اینقدر عقلانی زندگی کردن،کودکی ام را با حسرت نمیگذراندم.

دلم حوصله ی هیچ فلسفه و منطقی را ندارد.خسته است از هرچه مکتب و تفکر است.

خسته است از سیاست بازی ها.خسته است از چند رنگی ها.

دلم قصه میخواهد...

دلم میخواهد او آهسته آهسته قصه بگوید و من آهسته آهسته بگریم این بغض چند ساله را.




۸ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

صلاح کار کجا و منه خراب کجا...

از قم برگشتیم.من ماندم و یک علامت سوال بزرگ.نزدیک یک ماه میگذرد و من هنوز درگیر همان داستانم.ناخودآگاه فقط نسل ها را قیاس میکنم.این همه تفاوت برایم غیر قابل فهم است.دانش آموزان انقلاب که 13 آبان58 اتحادیه را دایر کردند.

34 سال بعد...

 و دانش آموزان بی تفاوتی ک برای اتحادیه جشن تولد میگیرند.

 اقتضای زمان است دیگر.دانشجو و دانش آموز هم ندارد.بی تفاوت شده ایم.

سرم را در کمد آرشیو اتحادیه کرده ام دنبال افق های آرمانی میگردم.چشمم ب کتابی می افتد.خیلی وقت بود ک از دور دیده بودمش اما هیچ وقت سمتش نرفته بودم."موازی ها/مریم والی"آرم اتحادیه ی پشت کتاب نظرم را جلب میکند.کنار آرم بخشی از کتاب آمده است:

"خدایا من بین دو خط موازی یک خط موازی دیگرم،خط موازی بین هشتاد و چندی ها و پنجاه و چندی ها.درک هردو حالا برایم از همیشه سخت تر است.گاهی فرار ساده ترین راه است"

یاد آن روز می افتم ک بعد از تمام شدن قرارگاه دوست داشتم از اتحادیه فرارکنم و بزنم زیر همه چیز...

نقطه ی مشترک پیدا شده بین من و نویسنده برایم شیرین بود.او هم بین نسل ها سرگردان بود ونقطه ضعف مشترک... اولین نکته ای ک در لحظات سخت ب ذهنمان میرسد فرار است...

کتاب را ورق زدم.نقطه ی مشترک سوم!نویسنده دانشجوی جامعه شناسی بود.

تلفن اتحادیه زنگ میزند:

- بله؟

- سلام بیا پایین

- سلام.چشم

 

خونه،ناهار و حرکت ب سمت ایستگاه خط واحد.لحظه شماری میکنم سوار شوم و با آرامش کتاب را بخوانم.فقط بوفه خالیست.مینشینم و کتاب را در می آورم.مدل نوشتنش را دوست دارم.شبیه خودم شروع میکند.این چند شباهت کوچک مرا مشتاق تر کرده است...

در طول مسیر چند بخشش را خواندم.وارد کلاس میشوم.حدود 30 نفر نشسته اند.جای سوزن انداختن نیست.با تعجب بچه هارا نگاه میکنم و لبخند میزنم.همه باصدای بلند میخندند.پشت سرم تعداد زیادی ایستاده اند.از یکی از کلاسها صندلی ای می آورم و مینشینم.بقیه هم صندلی بدست می آیند.دوباره کتاب را باز میکنم.چرت و پرت های بی مزه ی بچه ها و خندیدن های الکی شان اعصابم را خورد میکند.

استاد وارد میشود. با یک شعر طنز شروع میکند.با قافیه ی #ریش.ب نظر میرسد خودش سروده باشد.

دوسه باری بچه پرروهارا ضایع میکند.دلم خنک میشود.

شوخی های زننده استاد بهانه ای میشود برای لحظه شماری تا اتمام کلاس.

خسته نباشید را ک میگوید نفس راحتی میکشم.

ساعت5 است واین یعنی 45 دقیقه فرصت تا آمدن سرویس ها. یاد نمایشگاه ولیعصر و غرفه ی رفسنگ می افتم.وسط پل یادم می افتد نمایشگاه تا ساعت 5 بوده است.ب ایستگاه برمیگردم و دوباره کتاب را باز میکنم.خاطره ای ک در دل کتاب گنجانده شده است در کنار صدای خنده های بچه هاو قیافه های عجیب و غریبشان دوباره داغ دلم را تازه میکند...

حالم ازین بی تفاوتی بهم میخورد...

از این تفاوت دغدغه ها...

خاطره این بود:

(مسیرخانه تا مدرسه را بامادر دوتایی طی کردند.مادر تمام نمرات اخیرش را پرسید و پاسخ افسر فقط بیست بود.مادر تعجب کرده بود.پس برای چ باید ب مدرسه می آمد.دلش شور میزد.حدسش درست بود.ماجرا همانی بود ک فکرش را میکرد.ب خاطر مورد انظباطی خواسته بودند ک بیاید.مدیر گفته بود سخنور است.زود میرود و دیر می آید.نظم کلاس و مدرسه را بهم می زند.خلاصه گفته بود"خانم عباسی،افسر حرف های گنده تر از دهانش میزند.این طور برای مدرسه ی ماهم بدنامی می آورد."از آن اتفاق ب بعد افسر فقط ده روز شاگرد آن مدرسه بود.در تظاهرات گلوله خورد و شهید شد!)

گوشی ام زنگ میزند.فاطمه دوست صمیمی دوران دبیرستانم است.احوال مهرنوش را میپرسم:

- اگر کنارته بیاید این ور ببینمش.

- نه وسط کلاس رفت جشن تولد دختر خالش.

یاد جشن تولد اتحادیه می افتم...

با فاطمه خدا حافظی میکنم

34 سال فرصت کمیست برای رسیدن یک انقلاب ب آرمانهایش؟

با خودم میگویم:

رفاه طلبی من و آرمانهای انقلاب

این کجا و آن کجا...

سرویس از راه میرسد.جای نشستن نیست.گوشه ای می ایستم.سرم را ب شیشه تکیه میدهم.باد ازپنجره ب شدت ب صورتم میخورد.چشمانم را میبندم.دوست دارم ب هیچ چیز فکر نکنم.

صدای اس ام اس گوشی ام می آید.آلاءاست.یکی از بچه های خوب قرارگاه.نوشته:

"سلام.امروز صف دست ما بود.آخر صف من رفتم خودمو معرفی کردم و کلی با بچه ها حرف زدم.در مورد همه چیز گفتم.ولی آخرش انقدر زشت کاری شد.گفتم:راستی شهادت امام جعفر صادق بعد همه خندیدن.دوباره گفتم ببخشید امام جواد صادق،دوباره همه خندیدن.بعد دوستام گفتن من درستش کردم.ولی عوضش همه منو خوب شناختن.کلی خجالت کشیییییییییییییییییییییدم..."

چقدر این بچه ها را دوست دارم...

بچه های متفاوت قرارگاه...



پ ن:
بالاخره فرار کردم!
پ ن2:
دلتنگم



۲ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

شعرهایم دستباف مهربانی های توست...

کافیست باور کنی ک هر لحظه ی بودنت در دستان مولاییست ارحم الراحمین.

تصور معنای ارحم الراحمین خیلی برایم شیرین است...

مهربان ترین ِ مهربانان...

وقتی باور کنی ک با تمام اختیاراتی ک داری،یک جاهایی بی اختیار و در بندی،

یک جاهایی تغییر واقعیت ها از اراده و دستان تو خارج است،

دیگر هیچ اتفاقی برایت تلخ نخواهد بود...

این بی اختیاری را وقتی کنار عبد بودن بگذاری،

وقتی کنار جمله ی " تو فقط آمده ای که برای محبوبت دلبری کنی و لاغیر ! "بگذاری،

دیگر معنای زندگی برایت تغییر میکند...

میدانم سخت است...

سخت است دویدن و نرسیدن،

سخت است قدم زدن بر روی دل.سخت است دست و پازدن بیهوده...

اما این همه سختی،

گاهی آنچنان لذت بخش میشود ک با هیچ چیز دیگری قابل قیاس نیست...

تصور معنای ارحم الراحمین خیلی برایم شیرین است...

تصور کن کسی ک نهایت مهربانی و عشق است،

میخواهد بزرگت کند،میخواهد خراب کند همه ی دیوار هایی را ک باهمکاری شیطان و نفست ب دور خودت کشیده ای

میخواهد بتراشد زنگارهای قلبت را میخواهد زلال کند وجودت را...

این زلال شدن،هزینه میخواهد،

این همه زیبایی صبر و تحمل میخواهد...

این سختی ها فقط یک معنا دارد...

آن هم اینکه محبوب ارحم الراحمینت رهایت نکرده است...

یعنی هنوز هم دوستت دارد.یعنی هنوز هم هوایت را دارد.

امتحانت میکند ک بفهمی کوچکی ات را..

بفهمی ضعف هایت را...

أحَسِبَ النَّاسُ أنْ یُتْرَکُوا أنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لا یُفْتَنُونَ * َلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ...؛

 مردم گمان نکنند همین که گفتند ایمان آوردیم، ما آنها را رها می‌کنیم و از آنها می‌پذیریم. اینها باید امتحان شوند. پیشینیان را امتحان کردیم، اینها را نیز امتحان خواهیم کرد...   -عنکبوت (29)، 2،3


بفهمی عاشقانه هایت بوی ادعا میدهند...

محبوبت میخواهد ک خسران زده نشوی...

میگفت مثال خسارت،مثال یخ فروشیست ک با تمام سرمایه اش،قالب های یخ را میخرد و روانه ی بازار میشود...

زمان میگذرد،

آفتاب سوزان بر تن یخ ها میتابد و ذوبشان میکند...

و یخ فروش میماند و هیچ...

یخ فروشی ک ن تنها سودی نبرده است،ک همه ی سرمایه اش را بر باد داده است.

والعصر.ان الانسان لفی خسر...



در پس هر امتحان،یک آجر از دیوار ضعف هایت کم میشود...

خوب دقت کن.نکند چند ر.وز بعد دوباره آن آجر را برداری و گوشه ای از وجودت را پر کنی...

اصلا زندگی یعنی همین...

زندگی یعنی مچجموعه ای از دوراهی ها و انتخاب ها.زندگی یعنی محبوبی قادر وتوانا آجر های سست و آلوده ی وجودت را جدا کند و عقیق و الماس و زمرد جایگزین کند...

حواست باشد تو،این میان گول ظاهر سنگ ها و آجر های سیاه را نخوری و فقط بنده ی مولای ارحم الراحمینت باشی، او آنقدر علیم و داناست  ک خوب میدانت کوچه پس کوچه های وجود مخلوقش را...

حواست باشد سر ب هوایی نکنی.گاهی بعضی از سر ب هوایی ها را نمیتوان جبران کرد...

گاهی بعضی از سر ب هوایی ها،ب خون جگر جبران میشوند...

بی قرار!

حواست باشد ب امتحان ها...

حواست باشد ب انتخاب ها...

 

میگفت،اصل عذابی ک آن دنیا جهنمیان میکشند عذاب حسرت است...

حسرت از غافل شدن...

غفلت از آن همه سرمایه برای تشخیص...

تشخیص سنگریزه از مروارید...

تشخیص مس از طلا...

خواست باشد...

حواست باشد...



 

۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

عُرضه

تعارف ک نداریم

ما بی عُرضه تر از این حرف هاییم!

آنقدر ک،

نفس هایتان نباشد،

خفه میشویم در مسیر رسیدن ب خاک هایی ک قرار است افلاکیمان کنند...

 

هوایمان را ک نداشته باشید،

سر ب هوا میشویم و زمین میخوریم

 

اصلا اگر موقع برنامه ریزی، با پاهای برهنه تان  از میان افکارمان عبور نکنید،

چیزی جز پوچی راهی قلممان نمیشود.

ما میمانیم و کاغذ های سفید دفترمان...

مامیمانیم و پاهای بی جانمان...

 

ماروسیاهیم...

اما هر سال طلائیه برایمان گفته اند:

"بچه ها سید حمید خیلی مهربونه..."


پ ن:

احتمالا از سال 91 باشه

بین فایل ها دیدمش


پ ن2:

ای مهربان به این دل من هم نگاه کن

اوضاع عاشقی مرا، روبراه کن 

طفل چموش نفس مرا زودتربگیر

با ترکه ی محبت خود سربه راه کن


۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

چ مثل "او"

مرد رویاها به پایان رسید

برای اولین بار بود ک میتوانستم چمران را زنده تر از چمرانِ همه ی کتاب ها حس کنم.اصلا خاصیت فیلمنامه همین است ک نویسنده دست خیال آدم را میگیرد و میبرد تا نزدیکی ماجرا میشناند!

کتاب های قبلی ای ک باموضوع  چمران نوشته شده بود و حتی فیلم "چ" یک بخشی از چمران بود! و این کتاب بخش دیگری...

حس آدمی را دارم ک با یک چراغ قوه ی کوچک وارد غار تاریکی شده است ک پر است از نقاشی های زیبا و عجیب.آدمی ک نمیتواند ب یکباره این زیبایی بزرگ را ببیند.مجبور است قدم به قدم ذره ب ذره ظلمت اطرافش را کنار بزند و ب زیبایی جدیدی برسد در حالی ک از زیبایی قبلی فقط خاطره اش مانده است،خاطره ای ک گاهی برفکی میشود و حتی محو...

قبلا چمرانِ غاده را دیده بودم

چمرانِ امام خمینی را

چمرانِ کودکان یتیم را

چمرانِ پیر را!

چمران ایران را!
اینجا بهانه ای شد برای تماشای

چمرانِ دانشجو

چمرانِ پروانه

چمرانِ امام موسی صدر

چمرانِ لبنان

چمرانِ آمریکا


قبلا چمرانِ باهوشِ هنرمندِ لطیفِ چریکِ مهربانِ عارف را دیده بودم ک شاعر هم بود...

اینجا بجز آن چمران،

چمرانِ با اراده و استقامت را دیدم ک صبور هم بود،مهربان و دلسوز و باگذشت هم!

زیرکی و شجاعتش دل آدم را می لرزاند!

اینجا میشد کمی از دردهای چمران را چشید و همراه اشک هایش بغض کرد...




پ ن:

چقدر دورم از چشمانت...

پ ن2:

آخر قرار زلف تو لا ما چنین نبود

ای مایه ی قرار دل بی قرار من..





۰ نظر ۱ موافق ۰ مخالف
درباره من
هیچ اگر سایه پذیرد،منم آن سایه هیچ...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان