بی قراری

نگاشت های ذهنی پر دغدغه!!!

بی قراری

نگاشت های ذهنی پر دغدغه!!!

هیچ اگر سایه پذیرد،منم آن سایه هیچ...

شنبه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۴، ۰۶:۲۸ ب.ظ

روز آخر...


14فروردین،جمعه

مقر مراسم داشت برای ساکنین اطراف 

هرسال این مراسم برگزار میشه.ظاهرا با هدف ایجاد محبت در جهت مراقبت از مقر در ماه هایی ک رفت و آمدی بهش صورت نمیگیره...

مردم محلی با لباسای نو و شوق خاصی وارد میشدن.مقر پر شده بود از بچه های کوچولو و بانمک.وظیفه من خوش امد گویی و تعارف شکلات بود.در حین شکلات دادن ب ملت کلی دوستای با نمک پیدا کردم.

وقت برگشتن زمین پر بود از سربندایی ک ملت از در و دیوار جدا کرده بودن ...

هنوز اثرات جنگ رو میشه دید در اهالی شهرهای مرزی...

سخنرانی ک دعوت کرده بودن کلا عربی سخنرانی کرد.کلا ملت عربی حرف میزدن و کلمات تو ذهنم بهم ریخته بود و ی سوتی بزرگم دادم...

تا ساعت 6کارارو انجام دادیم و درحالی ک توان راه رفتن نداشتم رفتم از بهداری قرص معده گرفتم و راهی شدم.امسال بجز نیش پشه ها معده درد عصبی رو هم از اهواز سوغات آوردم.

سعی میکردم ب این فکر نکنم ک دارم میرم.ب روی خودم نمی آوردم ک قرار نیست مثل هر روز دوباره برگردم...

راهی شدیم ب سمت شهر...


  • مهدیه میرزایی

نظرات  (۳)

  • انسان نیازمند
  • سلام
    خوش بسعادتتون

    برامنم دعا کنید

    سال دیگه منم ببرید با خودتون برا خادمی:)))
    پاسخ:
    شما هم برا من دعا کنید
    ان شاالله سال دیگه باهم 
    :)
    اوف معده درد:|
    پاسخ:
    :(
    اینا همه مال اعصابه 
    پاسخ:
    اعصاب چیه؟:دی
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی